|
شعر صلح
برخیز تا طریق عداوت رها کنیم
صحبت ز اتحاد و زصلح و صفاکنیم
با صدق دهیم بهم دست اتفاق
شاید گره ز کار فرو بسته واکنیم
با قیل و قال درد مداوا نمی شود
تا چند بحث بر سر فقر و غنا کنیم؟
جائیکه دست علم زتحقیق کوته است
چون و چرا بحکمت یزدان چرا کنیم؟
مارا ببزم وحدت جانانه راه نیست
تا صحبت ازمن و ما و شماکنیم
باید کنیم شیوه بیگانگی رها
تا جا ببزم وحدت آن آشنا کنیم
طرفی کسی زخدمت بیگانگان نبست
بهتر که ترک این عمل نارواکنیم
آن ناکسی که خدمت بیگانگان کند
مشتش میان جامعه بایست واکنیم
بهر نجات خویشتن از بحر جهل و ننگ
تا فرصتی بدست بود دست و پا کنیم
|